شهيد يونس زنگي آبادي
بسم رب الشهدا
تازه از جبهه برگشته بود ولي انگار خستگي براش معنا نداشت ، رسيده و نرسيده رفت
سراغ لباسها و شروع کرد به شستن. فردا صبح هم ظرفها رو شست.مادرم که ازش کاراش ناراحت شده بود خواهش کرد که اين کار رو نکنه ، ولي يونس گوشش بدهکار نبود.
ميگفت:خاله جون اين کارها وظيفه ي منه ، من که هيچوقت خونه نيستم ، لا اقل اين چند روزي که هستم بايد به خانومم کمک کنم.
صلوات کمترین قدردانی ماست...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۱۸ ق.ظ توسط مجتبی قربانی
|