برگهای بلوط و باران...
بسم رب الشهدا و الصدیقین
وقتی از شناسایی بر می گشتیم به محمود (کاوه) گفتم: این برگهای بلوط که توی راهمونه ،فردا شب ممکنه کار دستمون بده ها. لبخند معنی داری زد و گفت: این دیگه دست مانیست،کس دیگه ای عملیات رو هدایت میکنه.
شب عملیات،دلهره همه وجودم را گرفته بود.فکر عبور چند گردان سیصد نفره از روی برگهای خشک عذابم مب داد.آسمان صاف بود و پرستاره.نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود.زدن به خط دشمن،آن هم زیر نور جاده خودکشی بود.هنوز از خط خودی فاصله نگرفته بودیم که توده ای از ابرهای سیاه،آسمان منطقه رایکدست تاریک کردو بدنبال آن رعدو برق و باران شروع شد.
حالا دیگر نه نگران عبور از روی برگهای خشک بودم،نه دلواپس نور مهتاب و نه دید عراقی ها...
استفاده از این مطلب با درج نام پ مثل پلاک بلا مانع است...التماس دعا
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۲:۲۳ ب.ظ توسط مجتبی قربانی
|